‏نمایش پست‌ها با برچسب poem. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب poem. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

صخره دردي است كه زمين مي زايد
تا به آبهاي شور دريا
مرهمش گذارد
صخره درديست بزرگ
كه از خشمي فرو خفته مي گويد
از اين روست كه چشمان صخرهاي دارم.
كيكاووس ياكيده

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

آويخته ام
از جايي كه نمي دانم چيست
آويخته ام
از جايي كه تا بيداري
يا خواب
يا آب
تنها فريادي  ِ فاصله است
در آغاز عشق
شايد
ايستاده ام .
كيكاووس ياكيده


شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

زاغ روي سيم
بگذار برود
رود زير پل
بگذار برود
گرده هاي اين خيابان
بگذار با ماده گي باغ همسايه
روي هم بريزند
و رهگذري كه عاشق تو شده
بگذار برود
مي ماند اين همه قار قار
مي ماند اين همه شرشر
مي ماند اين همه رقص
مي ماند اينكه ..
تو كي مي روي ؟
محمد زندي
حالا كه همراهي نمي كني
خاموشت مي كنم !
نه من ِنه تو
شب كه بيايد
به يك ترانه ي كوچك تنهايي
مي فروشمت !
مهري رحماني

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

در كشور من كوهي است
در سرزمين من رودخانه اي است
با من بيا
شب از كوه بالا مي رود
گرسنگي با روخانه سرازير مي شود
با من بيا
آنان كه رنج مي برند .كيانند؟
نمي دانم  ِ امامردم من اند
با من بيا
....به من مي گويند :"مردم تو
مردم شور بخت تو
ميان كوه و رود ِ
با اندوه و گرسنگي ِ
نمي خواهند تنها پيكار كنند
آنان در انتظار
تواند...

پابلو نرودا
و چوپان دروغ گو
گويا برادر يوسف بود
كه گرگ ..گرگ
و گرگ نبود

محمد آشور

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

تعليق

خطي كشيده اند از اين جا
تا كنار آن همه ترديد
بايد راه بيفتم
حتما جايي اواسط اين راه ناگزير
دسته گلي مانده است
كه كسي به آب نداده است .
زيبا كاوه اي

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

در اشتیاق عطش




کم کم کویر می شوم



با جست و خیز بارانی ات



تنها



من وتو



راز دیوار ها را گشودیم



تشنگان



دیریست



رویای آب را از خاطر برده اند.

مينو نصرت


نگفته بودم:




پیش از خداحافظی



حافظه ی باران را مرور کنی و



از میان تمام رویاهایش



سلام ها را به خاطر آوری؟!



نگفته بودم:



واژه ها مقدس اند



احساس می شوند



می ترسند



می تر سانند



حادثه



هیچ وقت خبرت نمی کند



حالا رفته ای و



من در کوچه های قهو ه ای کویری



که سواد خواندن ابر ها را ندارد



تشنه ی یکی سلامم



تا بار دیگر



سبز شوم

مينو نصرت


شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸

انتظار فرسايش زندگي است ..
*
شهر آواز نيست كه رهگذري به ياد بياورد ِبخواند ِبعد فراموش كند
هيچكس شهري را بي دليل نفرين نخواهد كرد
هيچكس را نخواهي يافت
كه راست بگويد شهرم را نمي شناسم
انسان خاك را تقديس مي كند ...
*
ميان بيگانگي و يگانگي هزار خانه است..
*
نادر ابراهيمي
به پيري خو گرفتم
به دشوار ترين هنر دنيا
كوبه اي به در براي آخرين بار
و جدايي بي انتها
خواستم چيزي برايت بگويم نتوانستم
دنبا مزه سيگار ناشتا دارد
مرگ پيش از همه چيز تنهايي اش را برايم فرستاده
حسرت مي برم به آنان كه نمي دانند
دارند
پير مي شوند
بس كه سرشان گرم كارشان است .
ناظم حكمت
هر چه در باره ي تو و خودم نوشتم
دروغ بود
درباره ي آن نبود كه اتفاق افتاد بلكه
آن بود كه مي خواستم بيفتد
درباره ي حسرتهايم بود
آويزان از شاخه هاي دور دست و بلند تو
درباره ي تشنگي ام كه از چاه روياهايم
بر مي خاست
همه نقشي بود كه بر روشنايي زدم
دلتنگي براي تو
يعني آخرين چراغ بر تير آخرين كوچه در آخرين شهر ..
ناظم حكمت

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

وهم سبز


نمي توانستم ديگر نمي توانستم
صداي پايم از انكار راه بر مي خاست
و يأسم از صبوري روحم وسيع تر شده بود
و آن بهارِو آن وهم سبز
كه بر دريچه گذر داشت ِبا دلم مي گفت :"نگاه كن
تو هيچگاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي ."
فروغ فرخزاد

وطن


موطن آدمي در قلب كساني است كه دوستش دارند
احمد شاملو .........

زيبايي

بگذار زيبايي ات خود بگويد
 بي چند و چوني
تو سكوت مي كني
او به سخن در مي آيد : من هستم
به هزار شيوه از راه مي رسد
سر انجام و برتر از هر چيز
راينر ماريا ريلكه